وظیفم هست از صدایی بنویسم که خاموش شد حداقل به عنوان ایرانیی که به نسبت از ازادی بیشتری برخورداره...ایرانیه غربت نشینی که به راحتی و بدون فیلترشکن به سایتهای مختلف میره و مزه این رو به مزه قرمه سبزی با ته دیگ سیب زمینی دست پخت مادرش ترجیح میده...و شاید در غربت کمتر احساس غربت کنه تا در وطنش.امروز سالگرد ۱۸ تیر ماه هست. روزی که حرف حق زده شد وخاموش شد.این روز نه برای خاموش شدن که برای شهامت گفتن ها ست.روززی که کمی بوی ازادگی به گوش رسید.من به هیچ عنوان سیاسی نویس نیستم و خودم رو در ین حد نمی دونم ولی شاید بعضی حرف های حق که باید گفته بشه سیاسی برداشت بشه در دنیایی که حتی اب خوردن ما سیاسیست!امیدوارم تا اخر عمرم بتونم از گفتن حرف حق ابایی نداشته باشم...به امید ان روز
پی نوشت: مریضی مزمن وحشتناکی داشتم که کم کم داره خوب میشه.مواظب باشید در محیطهای گرم و مرطوب سرما نخورید که وحشتناکه.شاید چند روز قبل برای لحظاتی عزرائیل رو دیدم...
![]() |
![]() |
![]() |
یادش به خیر...در سفرهایی که به تبریز و آذربایجان غربی داشتم پدرم هر موقع دورنمای زیبای دریاچه ارومیه رو میدید بی اختیار شروع به زمزمه شعر زیر از مهدی سهیلی فقید می کرد.از نوستالژی های این شعر هر چی بگم کم گفتم.مخصوصا که چند سال قبل پدرم این شعر رو دکلمه کرد و مادرم با با اهنگ فلوتش او رو همراهی کرد و تمام رو ضبط کردم که از شانس بد نوار گم شد و من در حسرت دکلمه زیبایی که قرار نیست شنیده بشه غوطه ورم...
ماهیگیر
در روزگاران خوشایند جوانی
این زندگی در چشم من دریاچه ای بود
دریاچه ای آرام و روشن
دریاچه ای پیروزه گون و آسمان رنگ
دریاچه ای با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آکنده بود آغوش این دریاچه سبز
از ماهیان سرخ رنگ « آرزو » ها
***
من آن زمان « صیاد » نیرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابی تیز پرواز
با « دام » خود دنبال ماهی ها دویدم
چون مرغکان دنبال « ماهی » پر کشیدم
تا قعر دریا پیش ماهی ها رسیدم
اما بیکبار
حتی بیکبار
در « تور » تصویری هم از « ماهی » ندیدم .
***
یکعمر بگذشت
از چشم من بگریخت خورشید جوانی
بی باده شد پیمانه های زندگانی
مهتاب پیری گرد سیمین بر سرم ریخت
آمد بدیدارم زمان ناتوانی .
***
امروز هم این زندگی در دیده من
دریاست ، دریا
اما چه دریائیست ؟ دریائی کف آلود
دریای ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم که ماهی های سرخ « آرزو »ها
صدها هزاران در دل دریاچه خفته است
دانم که در هر گوشه دریای پر موج
دور از نگاه من، بسی « ماهی » نهفته است
***
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صیاد » پیرم
در چنگ نیرومند پیری ها اسیرم
من پیر ماهیگیر بی تاب و توانم
با دست لرزان
با پای خسته
امروز، آن صیاد نیرومند دیروز
از پا نشسته
نیروی دیدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسیم و موج، میلغزم بسختی
بس « تار» ها از « تور» صید من گسسته
در دستهایم قوت « پارو زدن » نیست
از سوی دیگر ـ
بس « تخته »ها از « قایق » عمرم شکسته
با خویش میگویم که: افسوس
صیاد نیرومند دیروز
امروز « پیر » است
دریای من دریای پر موج و شریر است
با اینچنین « دریا » و این « فرتوتی » من
دیگر شکار ماهیان آرزوها
بسیار دیر است
بسیار دیر است .
![]()
کم کم داره ترم جدید شروع میشه و ایرانیها کم و بیش اومدن.الانا تازه می فهمم قبل اینکه خودم برا اولین بار پام رو بذارم تو یو تی ام بین ایرونیهای قدیمی تر اینجا چه بحثی در مورد ورودیهای جدید بوده.امیدواری از اینکه ایرونیای ادم حسابی بیان ایرونیایی که واقعا ایرونی باشن و سرشون به تنشون بیرزه.ایرونیهایی که فرهنگ واقعی و اصیل کشورمون رو به اقوام خارجی اینجا نشون بدن.قماشی که چشم و گوششون تو ایران باز شده باشه و برای عیاشی اینجا نیان.جنبه ازادی و دموکراسی رو داشته باشن. جالب بود که در ترم قبل چند مورد از این ایرانی نماها پیش مالایی ها با عصبانیت گله اب و هوای مالزی رو می کردن! و یا کارها و شر و شوربازیهایی که همه در دبیرستان انجام دادیم رو به بدترین وجه و اون هم سر کلاسای دانشگاههای اینجا انجام دادن.بعد از انقلاب که رفتارهای نامتعارف سران و همینطور بیشتر مردم(که خودمون هم جزئ شون هستیم)وجهه بدی از ما ایرانیا در دید مردم کشورهای خارجی ایجاد کرده و وظیفه هممون هست که این دید رو اصلاح کنیم.چند ماه قبل چند دانشجوی ایرانی از یکی از فروشگاههای زنجیره ای کی ال مشروب بلند می کنن و از طرف گارد فروشگاه دستگیر و با کلی تخفیف در مجازات به ایران دیپورت میشن و قریب به یقین اگر پای صحبتشون میشستیم دم از هخامنشیان و ۲۵۰۰ سال تمدن شاهنشاهی میزدن!کل حرف من اینه که جدا حیفه که از کشوری با رزومه قوی مثل ایران(هر چند که الان اوضاع بی ریخته!) بودن و رفتاری غیر انسانی داشتن.امیدوارم ارامش ساحلی یو تی ام به هم نخوره و این تابو که معروف هست که هر جا ایرانیها زیاد میشن جو بد میشه برای دوباره ها و دوباره ها شکسته بشه به امید اون روز...
پی نوشت ۱: مادر نازنینم روزت مبارک...
چرا خودکشی کردم؟
توی طبقه دهم زن و شوهری رو که همیشه به لاو ترکوندن مشهور بودن در حالی دیدم که بدجوری همدیگه رو میزدن.
پیتر خشن وقوی رو توی طبقه نهم دیدم که نشسته بود وهای های گریه میکرد
توی طبقه هشتم می نامزدش رو تو وضعی پیدا کرد که با بهترین دوستش همبستر شده بود
توی طبقه هفتم دن مثل هرروزدر حال خوردن داروی ضد افسردگیش بود
تو طبقه ششم هنگ بیکار طبق معمول هرروز 7 تاروزنامه خریده بود تابلکه یه کاری پیدا کنه
توطبقه پنجم آقای ونگ مثلا"باشخصیت ومحترم داشت لباسهای زیر زنش رو می پوشیدو کیف میکرد
رز توی طبقه چهارم دوباره با دوست پسرش دعوا راه انداخته بود
توی طبقه سوم پیرمرد بیچاره مثل هرروز منتظر بود که یکی به دیدنش بیاد
لی لی توی طبقه دوم هنوز به عکس شوهرش که 6ماه پیش از دست داده بود زل زل نگاه میکرد
قبل از اینکه خودمو پرت کنم فکرمیکردم ازهمه بدشانس تروبدبخت ترهست
اما حالا فهمیدم که هر کسی مشکلات ونگرانیهای خودشو داره
بعد از دیدن گرفتاریهای بقیه فهمیدم وضعم آنقدرها هم بد نبود
آدمهایی که تا چند لحظه پیش دیده بودمشون حالا داشتن افتادن من رو تماشامیکردن واحتمالا"بادیدن خودکشی من ممکنه حس کنن اوضاع خودشون خیلی هم بدنیست.
















تیر 1387