شعری که همواره ورد زبان پدرم بود...

یادش به خیر...در سفرهایی که به تبریز و آذربایجان غربی داشتم پدرم هر موقع دورنمای زیبای دریاچه ارومیه رو میدید بی اختیار شروع به زمزمه شعر زیر از مهدی سهیلی فقید می کرد.از نوستالژی های این شعر هر چی بگم کم گفتم.مخصوصا که چند سال قبل پدرم این شعر رو دکلمه کرد و مادرم با با اهنگ فلوتش او رو همراهی کرد و تمام رو ضبط کردم که از شانس بد نوار گم شد و من در حسرت دکلمه زیبایی که قرار نیست شنیده بشه غوطه ورم...

 

 
ماهیگیر



در روزگاران خوشایند جوانی
این زندگی در چشم من دریاچه ای بود
دریاچه ای آرام و روشن
دریاچه ای پیروزه گون و آسمان رنگ
دریاچه ای با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آکنده بود آغوش این دریاچه سبز
از ماهیان سرخ رنگ « آرزو » ها
***
من آن زمان « صیاد » نیرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابی تیز پرواز
با « دام » خود دنبال ماهی ها دویدم
چون مرغکان دنبال « ماهی » پر کشیدم
تا قعر دریا پیش ماهی ها رسیدم
اما بیکبار
حتی بیکبار
در « تور » تصویری هم از « ماهی » ندیدم .
***
یکعمر بگذشت
از چشم من بگریخت خورشید جوانی
بی باده شد پیمانه های زندگانی
مهتاب پیری گرد سیمین بر سرم ریخت
آمد بدیدارم زمان ناتوانی .
***
امروز هم این زندگی در دیده من
دریاست ، دریا
اما چه دریائیست ؟ دریائی کف آلود
دریای ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم که ماهی های سرخ « آرزو »‌ها
صدها هزاران در دل دریاچه خفته است
دانم که در هر گوشه دریای پر موج
دور از نگاه من، بسی « ماهی » نهفته است
***
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صیاد » پیرم
در چنگ نیرومند پیری ها اسیرم
من پیر ماهیگیر بی تاب و توانم
با دست لرزان
با پای خسته
امروز، آن صیاد نیرومند دیروز
از پا نشسته
نیروی دیدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسیم و موج، میلغزم بسختی
بس « تار‌» ها از « تور» صید من گسسته
در دستهایم قوت « پارو زدن » نیست
از سوی دیگر ـ
بس « تخته »‌ها از « قایق » عمرم شکسته
با خویش میگویم که: افسوس
صیاد نیرومند دیروز
امروز « پیر » است
دریای من دریای پر موج و شریر است
با اینچنین « دریا » و این « فرتوتی » من
دیگر شکار ماهیان آرزوها
بسیار دیر است
بسیار دیر است .